تبليغاتX
منجی موعود
مژده ای دل که مسیحا نفسی می آید
که زانفاس خوشش بوی کسی می آید
از غم هجر مکن ناله و فریاد که دوش
زده ام فالی و فریادرسی می آید
زاتش وادی ایمن نه منم خرّم و بس
موسی آنجا به امید قبسی می آید
هیچ کس نیست که در کوی تواش کاری نیست
هر کس آنجا به طریق هوسی می آید
کس ندانست که منزلگه معشوق کجاست
این قدر هست که بانگ جرسی می آید
دوست را گر سر پرسیدن بیمار غم است
گو بر ان خوش که هنوزش نفسی می آید
خبر بلبل این باغ بپرسید که من
ناله ای می شنوم کز قفسی می آید
یار دارد سر آزردن حافظ یاران
شاهبازی به شکار مگسی می آید

+ نوشته شده توسط منتظر در جمعه 1387/12/23 و ساعت 18:26 |

عموی من زنجیرباف بود. او همه زمستان برف ها را به هم بافت و سرما را به سرما، گره زد و یخ را به یخ دوخت. و هی درختان را به زنجیر کشید و پرنده ها را به بند و آدم ها را اسیر کرد. جهان را غل و زنجیر و بند و طناب او گرفت.

ما گفتیم: ای عموی زنجیرباف! زنجیرهایت را پاره کن که زنجیر، سزاوار دیوان است، نه آدمیان که آزادی، سرود فرشتگان است و رهایی، آرزوی انسان.
او نمی شنید، زیرا گرفتار بندهای خود بود و هیچ زنجیربافی نیست که خود در زنجیر نباشد.
فصلی گذشت و سرانجام او دانست تنها آنکه سرود رهایی دیگران را سرمی دهد، خود نیز طعم رهایی را خواهد چشید. پس زنجیرهای خود را پاره کرد و زنجیرهای دیگران را هم. و آنها را پشت کوه های دور انداخت.

پرنده آزاد شد و درخت آزاد شد و بابا آمد، با صدای بابونه و باران با صدای جویبار و قناری. و با خود شکوفه آورد و لبخند.

***
عموی زنجیرباف، زنجیرهای پوسیده و خودِ کهنه اش را دور انداخت؛ و از جهان نام تازه ای طلب کرد و از آن پس ما او را نوروز صدا کردیم.

***
نام مادرم ، بهار است. و ما دوازده فرزندیم. خواهر بزرگم، فروردین و برادر کوچکم، اسفند است. پدرم، بازگشته است، پیروز و عمویم نوروز، پیش ماست. و مادر به شکرانه این شادمانی، سفره ای می چیند و جشنی می گیرد.

اولین سین سفره ما سیبی سرخ است که مادر آن را از شاخه های دورِ آفرینش چیده است، آن روز که از بهشت بیرون می آمد. ما آن را در سفره می گذاریم تا به یاد بیاوریم که جهان با سیبی سرخ شروع شد؛ همرنگ عشق.

مادر سکه هایی را در ظرف می چیند، سکه هایی از عهد سلیمان را، سکه هایی که به نام خدا ضرب خورده است و می گوید: باشد که به یاد آوریم که تنها خدا پادشاه جهان است و تنها نام اوست که هرگز از سکه نمی افتد و تنها پیام آوران اویند که بر هستی حکومت می کنند و سکه آنان است که از ازل تا ابد، رونق بازار جهان است.

مادر به جای سنبل و به جای سوسن، گیاه سیاووشان را بر سفره می گذارد، که از خون سیاوش روییده است. این سومین سین هفت سین ماست. تا به یادآوریم که باید پاک بود و دلیر و از آتش گذشت. و بدانیم که پاکان و عاشقان را پروای آتش نیست.

مادر می گوید: ما عاشقی می کنیم و پاکی، آنقدر تا سوگ سیاووش را به شور سیاووش بدل کنیم.
و سین چهارممان، سرود سروش است تا از سبزپوشان آسمان یادی کنیم و یاری بخواهیم که جهان اگر سبز است، از سبزی آنان است و هر سبزه که هر جا می روید از ردّّّّّ پای فرشته ای است که پا بر خاک نهاده است.

مادر، تنگ بلور را از آب جیحون پر می کند و ماهی، بی تاب می شود. زیرا که ماهیان بوی جوی مولیان را می شناسند. و ما دعا می کنیم که آن ماهی از جوی مولیان تا دریای بیکران، عشق را یکریز شنا کند.

مادر می گوید: ما همه ماهیانیم بی تاب دریای دوست.

مادر، پری از سیمرغ بر سفره می گذارد تا به یادمان بیاورد که سفری هست و سیمرغی و کوه قافی و ما همه مرغانیم در پی هدهد. باشد که پست و بلند این سفر را تاب بیاوریم که هر پرنده سزاوار سیمرغ است. مبادا که گنجشکی کنیم و زاغی و طاووسی، که سیمرغ ما را می طلبد.

مادرم، شاخه ای سرو بر سفره می نشاند که نشان سربلندی است و می گوید: تعلق بار است، خموده و خمیده تان می کند. و بی تعلقی سرافرازی. و سرو این چنین است، بی تعلق و سرفراز و آزاد. باشد که در خاک جهان سرو آزاد باشیم.

سین هفتم هفت سین مان، سرمه ای است از خاک وطن که مادر آن را توتیای چشمش کرده است. ما نیز آن را بر چشم می کشیم و از توتیای این خاک است که بینا می شویم و چشم مان روشن.

***

مادر آب می آورد و آیینه و قرآن، و سپند را در آتشدان می ریزد و گرداگرد این سرزمین
می چرخاند، سپندی برای دفع چشم زخم آنکه شور و شادی و شکوه این سرزمین را نتواند دید.

+ نوشته شده توسط منتظر در جمعه 1387/12/23 و ساعت 18:16 |

«افسر سلطان گل پیدا شد از طرف چمن

مقدمش یارب مبارک باد بر سرو و سمن

خاتم جم را بشارت ده بحسن خاتمت

کاسم اعظم کرد از او کوتاه دست اهرمن»

وسعت کدامین اریکه می‏تواند سریر حکومت او باشد؟ بلندای عرش، گسترای زمین یا بی‏کران آسمان؟ جانشینی او در حدود مکان نمی‏گنجد و پایه‏های کرسی پادشاهی‏اش، به استواری و استحکام، در دل ذرات بودن ایستاده است.

آغازین روز خلافت، خورشید دین، در مطلع پنج سالگی می‏درخشد و کسی تکامل ایمان را نمی‏فهمد؛ مگر آنکه ابرهای تردید و شبهه را با نگاه مطمئن یقین کنار زند و نشانه‏های روشن طلوع را در عصمت چشمانی که پنج سال بیشتر ندارند، پیدا کند.

در روشنای روزی که آفتاب تشیع به آخرین فراز خود می‏رسید، تردید اقتدا به آخرین معصوم، شیعه را در صف آزمون قرار می‏داد؛ اما چگونه می‏شد چشم‏ها را بر کامل‏ترین خضوعی که بر سجاده روان می‏شد، فرو بست و ردای امامت را که بر شانه‏های حقیقت انداخته شد، نادیده گرفت؟

جویبار ملک را آب روان شمشیر توست تو درخت عدل بنشان، بیخ بدخواهان بکن

... اگر دعا، از آسمان اجابت بالا می‏رود!

اگر دلی به دوستی با خدا صمیمی است، مانند وسعت آبی اقیانوس، وقتی با نیلی

آفاق یکی می‏شود، همه از وساطت وجودی است که پیشوایان را غایت و امامان را نهایت است؛

چنانچه به دنیا تولد یا تحولی باقی است، به بقای حضرت مولاست که هستی ز هستی او جان دارد.

و به برکت خوشه‏های دعا که هر صبح در دستان او می‏روید، روزی موجودات در کاسه قسمت سرازیر می‏شود.

و به احترام حضور او، ستون‏های آسمان برقرار است و زمین در حرکت خود بی‏قرار، روند زمان را در دست دارد.

جهان با هزار دهان تو را به ستایش نشسته است.

دنیا از هزار دریچه آمدنت را کل می‏کشد. آمدنت، بشارت صبح است برای شب‏های تاریک بشر؛ بشارت رهایی است برای پرندگان دل‏مرده؛ مژده باران است برای دشت‏های حسرت به دل. زمین در خود مچاله شده است؛ جهان از ستم خسته، چشم‏ها به در سپید و فریادها در گلو خفه شده است.

مبارک باد پادشاهی‏ات بر عالم! دنیا از امروز نفس راحتی می‏کشد. هستی، در سایه‏سار ولایت تو آرام می‏گیرد.

پادشاهی‏ات، امان‏نامه آسمان‏ها و زمین است! مژده آمدنت، بادها را این‏چنین عاشق و آواره کرده است.

به اشتیاق توست که درختان، ایستاده‏اند.

به احترام توست که کوه‏ها قیام کرده‏اند.

روز پادشاهی توست؛ روز تاج‏گذاری دوباره عدالت، روز بر تخت نشستن عزت، روز پایان اندوه، روز لبخندهای فراگیر، روز شادی همگانی، روز خوش‏بختی خاکیان، روز تحیت و سلام مدام فرشتگان، روز روزهای خوش آینده، روز لحظه‏های مبارک و شیرین، روز چشم‏انتظاری جهان.

تمام شد غم تاریخی بشر امشب و روزگار یقین در خودش نمی‏گنجد

روز توست؛ روز ولایت باشکوه تو، روز امامت تو و چشم‏روشنی دین، روز امامت تو و احیای قرآن، روز امامت تو و شکوفایی «معروف»، روز امامت تو و براندازی «منکر»، روز امامت تو و تحقق آرزوها.

تو حسن ختام یازده آغاز تا ابد؛ آخرین بازمانده خاندان کرامتی، آخرین باقی‏مانده خداوندی در زمین. ای ذخیره همیشه خدا برای روزهای مبادا، برای روزهای سخت انسان، رؤیای دیرسال عدالت در جهان. سرنوشت محتوم عالم...!

جهان در پوست خود نمی‏گنجد؛ از این همه شادی فراگیر. از این همه خوش‏بختی... .

سلام بر تو و بر سجده‏های افلاکی‏ات!

سلام، ای وعده بی‏دروغ الهی! وقت آن است که از پشت پرده غیبت بیرون آیی؛ که زخم فدک، دیری است لب به شکایت گشوده است.

بیا تا زمین را از خواب غفلت بیدار کنی؛

تا مرهمی باشی بر دردهای زینب علیهاالسلام .

هنوز سر بریده حسین علیه‏السلام ، در انتظار انتقام توست!

آتش سینه فاطمه علیهاالسلام ، خنکای ظهور تو را می‏طلبد!

...

+ نوشته شده توسط منتظر در جمعه 1387/12/16 و ساعت 18:0 |

نامي‌ نداشت. نامش‌ تنها انسان‌ بود؛ و تنها دارايي‌اش‌ تنهايي. گفت: تنهايي‌ام‌ را به‌ بهاي‌ عشق‌ مي‌فروشم. كيست‌ كه‌ از من‌ قدري‌ تنهايي‌ بخرد؟ هيچ‌كس‌ پاسخ‌ نداد. گفت: تنهايي‌ام‌ پر از رمز و راز است، رمزهايي‌ از بهشت، رازهايي‌ از خدا. با من‌ گفت‌و گو كنيد تا از حيرت‌ برايتان‌ بگويم.

هيچ‌كس‌ با او گفت‌وگو نكرد.
و او ميان‌ اين‌ همه‌ تن، تنها فانوس‌ كوچكش‌ را برداشت‌ و به‌ غارش‌ رفت. غاري‌ در حوالي‌ دل. مي‌دانست‌ آنجا هميشه‌ كسي‌ هست. كسي‌ كه‌ تنهايي‌ مي‌خرد و عشق‌ مي‌بخشد.
او به‌ غارش‌ رفت‌ و ما فراموشش‌ كرديم‌ و نمي‌دانيم‌ كه‌ چه‌ مدت‌ آنجا بود.
سيصد سال‌ و نُه‌ سال‌ بر آن‌ افزون؟ يا نه، كمي‌ بيش‌ و كمي‌ كم. او به‌ غارش‌ رفت‌ و ما نمي‌دانيم‌ كه‌ چه‌ كرد و چه‌ گفت‌ و چه‌ شنيد؛ و نمي‌دانيم‌ آيا در غار خوابيده‌ بود يا نه؟
اما از غار كه‌ بيرون‌ آمد بيدار بود، آن‌قدر بيدار كه‌ خواب‌آلودگي‌ ما برملا شد. چشم‌هايش‌ دو خورشيد بود، تابناك‌ و روشن؛ كه‌ ظلمت‌ ما را مي‌دريد.
از غار كه‌ بيرون‌ آمد هنوز همان‌ بود با تني‌ نحيف‌ و رنجور. اما نمي‌دانم‌ سنگيني‌اش‌ را از كجا آورده‌ بود، كه‌ گمان‌ مي‌كرديم‌ زمين‌ تاب‌ وقارش‌ را نمي‌آورد و زير پاهاي‌ رنجورش‌ درهم‌ خواهد شكست.
از غار كه‌ بيرون‌ آمد، باشكوه‌ بود. شگفت‌ و دشوار و دوست‌ داشتني. اما ديگر سخن‌ نگفت. انگار لبانش‌ را دوخته‌ بودند، انگار دريا دريا سكوت‌ نوشيده‌ بود.
و اين‌ بار ما بوديم‌ كه‌ به‌ دنبالش‌ مي‌دويديم‌ براي‌ جرعه‌اي‌ نور، براي‌ قطره‌اي‌ حيرت. و او بي‌آن‌ كه‌ چيزي‌ بگويد، مي‌بخشيد؛ بي‌آن‌ كه‌ چيزي‌ بخواهد.
او نامي‌ نداشت، نامش‌ تنها انسان‌ بود و تنها دارايي‌اش، تنهايي.

+ نوشته شده توسط منتظر در جمعه 1387/12/02 و ساعت 8:0 |

صبر کرديم و سحر پيدا نشد
در به در بوديم و در پيدا نشد
شانه ای گم کرده ايم در بی کسی
عاشقی آسيمه سر پيدا نشد...

آسمان را می ستایم ؛ که ابرهایش را زیر انداز گام هایت می سازد .....
درختان را دوست می دارم ؛ که شاخه هاشان نسیم محبت را با یاد تو معطر و متبرک می کنند .....
آب را می پسندم که روان می شود ؛ تا غبار از قدوم پاک تو برگیرد .....
باد را می نوشم ؛ که یاد روح نواز کوی تو را ، هدیه ی مشامم می کند ......
و انتظار را مقدس می شمارم ؛ از آن که هر آدینه منتظرت می نشینم .....
هر آدینه چشم به راه و گام تو می سپارم و هر آدینه دلم را سفره ی محبت های تو می کنم .....
نوازش نگاهت را از ما دریغ مدار ؛؛؛
ای مولا ... ای صاحب الزمان ...!

 

+ نوشته شده توسط منتظر در جمعه 1387/12/02 و ساعت 7:46 |

زندگی یعنی نشاندن لبخند بر دل شکسته ای

زندگی یعنی ستردن اشک از گونه ای

زندگی یعنی برداشتن بار غم از شانه ای

زندگی یعنی شکفتن در سرزمین قلبها همچون گلی

زندگی یعنی محبت، مهربانی، عاشقی

زندگی یعنی صداقت، سادگی و همدلی

...

+ نوشته شده توسط منتظر در جمعه 1387/11/18 و ساعت 7:11 |

دلم را سپردم به بنگاه دنیا
و هی آگهی دادم اینجا و آنجا
و هر روز
برای دلم
مشتری آمد و رفت
و هی این و آن
سرسری آمد و رفت

*
ولی هیچ کس واقعا
اتاق دلم را تماشا نکرد
دلم قفل بود
کسی قفل قلب مرا وا نکرد

*
یکی گفت:
چرا این اتاق
پر از دود و آه است
یکی گفت:
چه دیوارهایش سیاه است
یکی گفت:
چرا نور اینجا کم است
و آن دیگری گفت:
و انگار هر آجرش
فقط از غم و غصه و ماتم است

*
و رفتند و بعدش
دلم ماند بی مشتری
ومن تازه آن وقت گفتم:
خدایا تو قلب مرا می خری؟

*
و فردای آن روز
خدا آمد و توی قلبم نشست
و در را به روی همه
پشت خود بست

*
و من روی آن در نوشتم:
ببخشید، دیگر
برای شما جا نداریم
از این پس به جز او
کسی را نداریم.

+ نوشته شده توسط منتظر در جمعه 1387/11/18 و ساعت 7:0 |

از یاد نمی برم آن روز را که با پدر گفتم:

پدر جان! چرا عصر آدینه ها پروای ما نداری؟

گفت: فرزندم! پروانه ها همه چنین اند.

گفتم : مادر مرا چه روزی زاد ؟

گفت : جمعه .

گفتم : و شما ؟

گفت : جمعه.

گفتم: برادران و خواهرانم؟

گفت : جمعه .

گفتم : چگونه است که ما همه جمعگانیم ؟

گفت : در روزگار نامرادی ، هر روز جمعه است و جمعه ها صبح و ظهر و شام ندارند، همه عصرند.

...

 با گوشه ی جامه  سبز دعا اشک از  چشم های خود پیراست و

گفت : فرزندم ! امروز چه روزی است ؟

گفتم : جمعه .

گفت : تا جمعه ی موعود ، چند آدینه راه است ؟

گفتم : یک " یا حسین " دیگر.

گفت : حسین را تو می شناسی ؟

گفتم : همان نیست که صبح های جمعه پرده خوان ندبه ی خون است ؟

 گفت : و عصرهای  جمعه ، کبوتران فرج را یک یک بر بام انتقام می نشاند .

...

 مادرم به ما پیوست . دلگیر بود ، اما مهربان . چادر بی رنگ و روی شب فامش را هنوز از سر بر نداشته بود که از بیت الاحزان پرسید.

نگاه پدر به سوی ما لغزید و چشم های من در افق خیره ماند.

پدر یا مادر ، نمی دانم ، یکی گفت :

شاید امروز ، شاید فردا ، شاید... همین جمعه.

شاید همین جمعه. 

+ نوشته شده توسط منتظر در جمعه 1387/11/18 و ساعت 6:56 |

نوشته زیر در کنار قبر یک اسقف در محله ای در شهر لندن به چشم می خورد:

"در زمان جوانی تصور مرا هیچ محدودیتی نبود بنابراین در رویای تغییر دادن دنیا بودم.

همانطور که رشد کردم و عاقل تر شدم فهمیدم نمی توان دنیا را تغییر داد پس دایره دیدم را محدود تر کردم تا جایی که تصمیم گرفتم کشورم را تغییر دهم. اما آن هم کاری غیرممکن بود. در حالی که به سالهای کهولت نزدیک میشدم در تلاشی مایوس کننده به این نتیجه رسیدم که خانواده ام را تغییر دهم کسانی که از همه به من نزدیکترند. اما دریغ و صد دریغ که اینجا هم نا موفق بودم.

اکنون که در بستر مرگ افتاده ام تازه فهمیدم اگر از ابتدا فقط خودم را تغییر داده بودم می توانستم الگویی برای تغییر اعضای خانواده ام باشم چه بسا با تلقین و تشویق آنها قادر بودم کشورم را عوض کنم. چه کسی می داند شاید می توانستم دنیا را تغییر دهم!!

+ نوشته شده توسط منتظر در جمعه 1387/11/11 و ساعت 8:21 |

يك‌ نفر دنبال‌ خدا مي‌گشت، شنيده‌ بود كه‌ خدا آن‌ بالاست‌ و عمري‌ ديده‌ بود كه‌ دست‌ها رو به‌ آسمان‌ قد مي‌كشد. پس‌ هر شب‌ از پله‌هاي‌ آسمان‌ بالا مي‌رفت، ابرها را كنار مي‌زد، چادر شب‌ آسمان‌ را مي‌تكاند. ماه‌ را بو مي‌كرد و ستاره‌ها را زير و رو.او مي‌گفت: خدا حتماً‌ يك‌ جايي‌ همين‌ جاهاست. و دنبال‌ تخت‌ بزرگي‌ مي‌گشت‌ به‌ نام‌ عرش؛ كه‌ كسي‌ بر آن‌ تكيه‌ زده‌ باشد. او همه‌ آسمان‌ را گشت‌ اما نه‌ تختي‌ بود و نه‌ كسي. نه‌ رد پايي‌ روي‌ ماه‌ بود و نه‌ نشانه‌اي‌ لاي‌ ستاره‌ها.

از آسمان‌ دست‌ كشيد، از جست‌وجوي‌ آن‌ آبي‌ بزرگ‌ هم.
آن‌ وقت‌ نگاهش‌ به‌ زمين‌ زير پايش‌ افتاد. زمين‌ پهناور بود و عميق. پس‌ جا داشت‌ كه‌ خدا را در خود پنهان‌ كند.
زمين‌ را كند، ذره‌ذره‌ و لايه‌لايه‌ و هر روز فروتر رفت‌ و فروتر.
خاك‌ سرد بود و تاريك‌ و نهايت‌ آن‌ جز يك‌ سياهي‌ بزرگ‌ چيز ديگري‌ نبود.
نه‌ پايين‌ و نه‌ بالا، نه‌ زمين‌ و نه‌ آسمان. خدا را پيدا نكرد. اما هنوز كوه‌ها مانده‌ بود. درياها و دشت‌ها هم. پس‌ گشت‌ و گشت‌ و گشت. پشت‌ كوه‌ها و قعر دريا را، وجب‌ به‌ وجب‌ دشت‌ را. زير تك‌تك‌ همه‌ ريگ‌ها را. لاي‌ همه‌ قلوه‌ سنگ‌ها و قطره‌قطره‌ آب‌ها را. اما خبري‌ نبود، از خدا خبري‌ نبود.
نااميد شد از هر چه‌ گشتن‌ بود و هر چه‌ جست‌وجو.
آن‌ وقت‌ نسيمي‌ وزيدن‌ گرفت. شايد نسيم‌ فرشته‌ بود كه‌ مي‌گفت‌ خسته‌ نباش‌ كه‌ خستگي‌ مرگ‌ است. هنوز مانده‌ است، وسيع‌ترين‌ و زيباترين‌ و عجيب‌ترين‌ سرزمين‌ هنوز مانده‌ است. سرزمين‌ گمشده‌اي‌ كه‌ نشاني‌اش‌ روي‌ هيچ‌ نقشه‌اي‌ نيست.
نسيم‌ دور او گشت‌ وگفت: اينجا مانده‌ است، اينجا كه‌ نامش‌ تويي. و تازه‌ او خودش‌ را ديد، سرزمين‌ گمشده‌ را ديد. نسيم‌ دريچه‌ كوچكي‌ را گشود، راه‌ ورود تنها همين‌ بود. و او پا بر دلش‌ گذاشت‌ و وارد شد. خدا آنجا بود. بر عرش‌ تكيه‌ زده‌ بود و او تازه‌ دانست‌ عرشي‌ كه‌ در پي‌ اش‌ بود. همين‌جاست.
سال‌ها بعد وقتي‌ كه‌ او به‌ چشم‌هاي‌ خود برگشت. خدا همه‌ جا بود؛ هم‌ در آسمان‌ و هم‌ در زمين. هم‌ زير ريگ‌هاي‌ دشت‌ و هم‌ پشت‌ قلوه‌سنگ‌هاي‌ كوه، هم‌ لاي‌ ستاره‌ها و هم‌ روي‌ ماه.

+ نوشته شده توسط منتظر در جمعه 1387/11/11 و ساعت 8:14 |

                        بهر که ره بتو برده است آشنايم کن
                                                          ز هر چه از تو جدايم کند جدايم کن

                        ره فراق تو را طي نموده ام تا حال 
                                                          بيا به راه وصال خود آشنايم کن

                         براي امر تو از سوز دل دعا کردم
                                                          تو هم براي رضاي خدا دعايم کن

                        دل مرا به دل خويشتن بزن پيوند
                                                           گسسته قيد تعلق ز ما سوايم کن

+ نوشته شده توسط منتظر در جمعه 1387/11/11 و ساعت 8:13 |

پرده، اندكي‌ كنار رفت‌ و هزار راز روي‌ زمين‌ ريخت.رازي‌ به‌ اسم‌ درخت، رازي‌ به‌ اسم‌ پرنده، رازي‌ به‌ اسم‌ انسان.رازي‌ به‌ اسم‌ هر چه‌ كه‌ مي‌داني.و باز پرده‌ فرا آمد و فرو افتاد.و آدمي‌ اين‌ سوي‌ پرده‌ ماند با بهتي‌ عظيم‌ به‌ نام‌ زندگي، كه‌ هر سنگ‌ريزه‌اش‌ به‌ رازي‌ آغشته‌ بود و از هر لحظه‌اي‌ رازي‌ مي‌چكيد.

در اين‌ سوي‌ رازناك‌ پرده، آدميان‌ سه‌ دسته‌ شدند.
گروهي‌ گفتند: هرگز رازي‌ نبوده، هرگز رازي‌ نيست‌ و رازها را ناديده‌ انگاشتند و پشت‌ به‌ راز و زندگي‌ زيستند.
خدا نام‌ آنها را گمشدگان‌ گذاشت.
و گروهي‌ ديگر گفتند: رازي‌ هست، اما عقل‌ و توان‌ نيز هست. ما رازها را مي‌گشاييم؛ و مغرورانه‌ رفتند تا گره‌ راز و زندگي‌ را بگشايند. خدا گفت: توفيق‌ با شما باد، به‌ پاس‌ تلاشتان‌ پاداش‌ خواهيد گرفت. اما بترسيد كه‌ درگشودن‌ همان‌ راز نخستين‌ وابمانيد.
و گروه‌ سوم‌ اما، سرمايه‌اي‌ جز حيرت‌ نداشتند و گفتند: در پس‌ هر راز، رازي‌ است‌ و در دل‌ هر راز، رازي.
جهان‌ راز است‌ و تو رازي‌ و ما راز. تو بگو كه‌ چه‌ بايد كرد و چگونه‌ بايد رفت.
خدا گفت: نام‌ شما را مؤ‌من‌ مي‌گذارم، خود، شما را راه‌ خواهم‌ برد. دستتان‌ را به‌ من‌ بدهيد. آنها دستشان‌ را به‌ خدا دادند و خدا آنان‌ را از لابه‌لاي‌ رازها عبور داد و در هر عبور رازي‌ گشوده‌ شد.
و روزي‌ فرشته‌اي‌ در دفتر خود نوشت: زندگي‌ به‌ پايان‌ رسيد.
و نام‌ گروه‌ نخست‌ از دفتر آدميان‌ خط‌ خورد، گروه‌ دوم‌ در گشودن‌ راز اولين‌ واماند. و تنها آنان‌ كه‌ دست‌ در دست‌ خدا دادند از هستي‌ رازناك‌ به‌ سلامت‌ گذشتند.

+ نوشته شده توسط منتظر در جمعه 1387/11/04 و ساعت 9:1 |

به گنجشک گفتند، بنویس:
عقابی پرید.
عقابی فقط دانه از دست خورشید چید.
عقابی دلش آسمان، بالش از باد،
به خاک و زمین تن نداد.

*
و گنجشک هر روز
همین جمله‌ها را نوشت
وهی صفحه، صفحه
وهی سطر، سطر
چه خوش خط و خوانا نوشت

*
وهر روز دفتر مشق او را
معلم ورق زد
وهر روز هم گفت: آفرین
چه شاگرد خوبی، همین

*
ولی بچه گنجشک یک روز
با خودش فکر کرد:
برای من این آفرین‌ها که بس نیست!
سوال من این است
چرا آسمان خالی افتاده آنجا
برای عقابی شدن
چرا هیچ کس نیست؟

*
چقدر از "عقابی پرید"
فقط رونویسی کنیم
چقدر آسمان، خط خطی
بال کاهی
چرا پرکشیدن فقط روی کاغذ
چرا نقطه هر روز با از سر خط
چرا...؟
برای پریدن از این صفحه ها
نیست راهی؟

*
و گنجشک کوچک پرید
به آن دورها
به آنجا که انگشت هر شاخه ای رو به اوست
به آن نورها
وهی دور و هی دور و هی دورتر
و از هر عقابی که گفتند مغرورتر
و گنجشک شد نقطه ای
نه در آخر جمله در دفتر این و آن
که بر صورت آسمان
میان دو ابروی رنگین کمان

+ نوشته شده توسط منتظر در جمعه 1387/11/04 و ساعت 8:3 |

طلوع مي كند آن آفتاب پنهاني
زسمت مشرق جغرافياي عرفاني
دوباره پلك دلم مي پرد نشانه چيست
شنيده ام كه مي آيد كسي به مهماني
كسي كه سبزتر از هزار بار بهار
كسي شگفت كسي آن چنان كه مي داني

زهي جمال رخش كرده پرتو افشاني
به ماه چارده و آفتاب رخشاني
زهي ولي خدا قطب عالم امكان
جهان جود و كرم پيشواي يزداني
ظهور قدرت دادار حجت بن حسن
كه ظاهر است از او كبرياي سبحاني
نجات امت مظلوم و خلق مستضعف
اميد مردم محروم و فيض رحماني
سپهر مجد و شرف شمس آسمان جلال
جمال غيب ابد شاه ملك امكاني
اگر چه پر شده عالم زفتنه و زفساد
مسلط اند به دنيا جنود شيطاني
به نام صلح و دموكراسي و وطن خواهي
زنند ضربه به شخصيت مسلماني
گرفته است بشر راه انحراف و خطا
به هر مكان نگرم تيره است و ظلماني
بگيرد ار همه اقطار محنت ايام
شب فراق شود هر چه بيش طولاني
بمان به جا و مشو نااميد چون آيد
امام و منجي كل مقتداي پاياني
سليل احمد مرسل همان كسي كه خدا
عطا نموده به او منصب جهانباني
جهان نجات دهد از فساد و استكبار
دوباره زنده كند راه و رسم انساني
در آورد همگان زير پرچم اسلام
نظام مي نبود جز نظام قرآني
ظهور مي كند و مي كند اساس ستم
كند زمين و زمان را زعدل نوراني
امير معدلت آيين ومعدلت گستر
دهد نجات همه خلق از پريشاني
خوش آن زمانه و آن روزگار و آن ايام
خوش آن حكومت و آن عدل و عصر روحاني...

 

+ نوشته شده توسط منتظر در جمعه 1387/11/04 و ساعت 7:50 |

حرفهای ما هنوز ناتمام...

تا نگاه می کنی:
وقت رفتن است
بازهم همان حکایت همیشگی !

پیش از آنکه با خبر شوی

لحظه ی عظیمت تو ناگزیر می شود

آی...

ناگهان
چقدر زود
دیر می شود!

+ نوشته شده توسط منتظر در جمعه 1387/10/27 و ساعت 8:27 |

جهنم تاریک بود. جهنم سیاه بود . جهنم نور نداشت. شیطان هر روز صبح از جهنم بیرون می آمد و مشت مشت با خودش تاریکی می آورد. تاریکی را روی آدم ها می پاشید و خوشحال بود، اما بیش از هر چیز خورشید آزارش می داد...

خورشید ، تاریکی را می شست . می برد و شیطان برای آوردن تاریکی هی راه بین جهنم و روز را می رفت و برمی گشت. و این خسته اش کرده بود.

شیطان روز را نفرین می کرد. روز را که راه را از چاه نشان می داد و دیو را از آدم.
شیطان با خودش می گفت: کاش تاریکی آنقدر بزرگ بود که می شد روز را و نور را و خورشید را در آن پیچید یا کاش …
و اینجا بود که شیطان نابینایی را کشف کرد: کاش مردم نابینا می شدند. نابینایی ابتدای گم شدن است و گم شدن ابتدای جهنم.

***
اما شیطان چطور می توانست همه را نابینا کند! این همه چشم را چطور می شد از مردم گرفت!
شیطان رفت و همه جهنم را گشت و از ته ته جهنم جهل را پیدا کرد. جهل را با خود به جهان آورد. جهل ، جوهر جهنم بود.
***
حالا هر صبح شیطان از جهنم می آید و به جای تاریکی، جهل روی سر مردم می ریزد و جهل ، تاریکی غلیظی است که دیگر هیچ خورشیدی از پس اش بر نمی آید.
چشم داریم و هوا روشن است اما راه را از چاه تشخیص نمی دهیم .
چشم داریم و هوا روشن است اما دیو را از آدم نمی شناسیم.
وای از گرسنگی و برهنگی و گمشدگی.
خدایا ! گرسنه ایم ، دانایی را غذایمان کن.
خدایا ! برهنه ایم ، دانایی را لباس مان کن.
خدایا !گم شده ایم ، دانایی را چراغ مان کن.
***
حکیمان گفته اند: دانایی بهشت است و جهل ، جهنم.
خدایا ! اما به ما بگو از جهنم جهل تا بهشت دانایی چند سال نوری ، رنج و سعی و صبوری لازم است !؟

+ نوشته شده توسط منتظر در جمعه 1387/10/27 و ساعت 6:57 |

با همه لحن خوش آوایی ام، دربدر کوچه تنهایی ام

ای دو سه تا کوچه ز ما دورتر، نغمه تو از همه پرشور تر

کاش که این فاصله را کم کنی، محنت این قافله را کم کنی

کاش که همسایه ما می شدی، مایه ی آسایه ی ما می شدی

هر که به دیدار تو نایل شود، یک شبه حلال مسایل شود

دوش مرا حال خوشی دست داد، سینه ما را عطشی دست داد

نام تو بردم لبم آتش گرفت، شعله به دامان سیاوش گرفت

نام تو آرامه ی جان من است، نامه تو خط امان من است

ای نگهت خواستگه آفتاب، بر من ظلمت زده یک شب بتاب

پرده برانداز ز چشم ترم، تا بتوانم به رخت بنگرم

ای نفست یار و مدد کار ما، کی و کجا وعده دیدار ما؟…

+ نوشته شده توسط منتظر در جمعه 1387/10/27 و ساعت 6:34 |

مبادا آسمان بی‌بال و پر بار
مبادا در زمین دیوار بی‌در

مبادا هیچ سقفی بی‌پرستو
مبادا هیچ بامی بی‌کبوتر

...

+ نوشته شده توسط منتظر در جمعه 1387/10/20 و ساعت 7:25 |

مادرم خواب دید که من درخت تاکم. تنم سبز است و از هر سرانگشتم، خوشه های سرخ انگور آویزان.
مادرم شاد شد از این خواب و آن را به آب گفت.

فردای آن روز، خواب مادرم تعبیر شد و من دیدم اینجا که منم باغچه ای است و عمری ست که من ریشه در خاک دارم. و ناگزیر دستهایم جوانه زد و تنم، ترک خورد و پاهایم عمق را به جستجو رفت.
و از آن پس تاکی که همسایه ما بود، رفیقم شد.
و او بود که به من گفت: همه عالم می روند و همه عالم می دوند، پس تو هم رفتن و دویدن بیاموز.
من خندیدم و گفتم: اما چگونه بدویم و چگونه برویم که ما درختیم و پاهایمان در بند!
او گفت: هر کس اما به نوعی می دود. آسمان به گونه ای می دود و کوه به گونه ای و درخت به نوعی.
تو هم باید از غورگی تا انگوری بدوی.
و ما از صبح تا غروب دویدیم. از غروب تا شب دویدیم و از شب تا سحر. زیر داغی آفتاب دویدیم و زیر خنکی ماه، دویدیم. همه بهار را دویدیم و همه تابستان را.
وقتی دیگران خسته بودند، ما می دویدیم. وقتی دیگران نشسته بودند، ما می دویدیم و وقتی همه در خواب بودند، ما می دویدیم. تب می کردیم و گُر می گرفتیم و می سوختیم و می دویدیم. هیچ کس اما دویدن ما را نمی دید. هیچ کس دویدن حبّه انگوری را برای رسیدن نمی بیند.
و سرانجام رسیدیم. و سرانجام خامی سبز ما به سرخی پختگی رسید. و سرانجام هر غوره، انگوری شد.
من از این رسیدن شاد بودم، تاکِ همسایه اما شاد نبود و به من گفت: تو نمی رسی مگر اینکه از این میوه های رسیده ات، بگذری. و به دست نمی آوری مگر آنچه را به دست آورده ای، از دست بدهی. و نصیبی به تو نمی رسد مگر آنکه نصیبت را ببخشی.
و ما از دست دادیم و گذشتیم و بخشیدیم؛ همه داروندار تابستان مان را.

***
مادرم خواب دید که من تاکم. تنم زرد است و بی برگ و بار؛ با شاخه هایی لخت و عور.
مادرم اندوهگین شد و خوابش را به هیچ کس نگفت. فردای آن روز اما خواب مادرم تعبیر شد و من دیدم که درختی ام بی برگ و بی میوه. و همان روز بود که پاییز آمد و بالاپوشی برایم آورد و آن را بر دوشم انداخت و به نرمی گفت: خدا سلام رساند و گفت: مبارکت باد این شولای عریانی؛ که تو اکنون داراترین درختی. و چه زیباست که هیچ کس نمی داند تو آن پادشاهی که برای رسیدن به این همه بی چیزی تا کجاها دویدی!

 

+ نوشته شده توسط منتظر در جمعه 1387/10/20 و ساعت 7:24 |
آن یار سفر کرده که صد قافله دل همره اوست

هر کجا هست خدایا به سلامت دارش

+ نوشته شده توسط منتظر در جمعه 1387/10/20 و ساعت 7:5 |
يا رب دل پاك و جان آگاهم ده
آه شب و گريه ي سحرگاهم ده
در راه خود اوٌل ز خودم بيخود كن
بيخود چو شدم ز خود بخود راهم ده

 

+ نوشته شده توسط منتظر در جمعه 1387/10/13 و ساعت 8:4 |

آن مرد عاشق بود آن بازي عشق و آن حريف خدا.دور، دور آخر بود و بازي به دستخون رسيده بود. آن مرد زمين را سبز مي خواست . دل را سبز مي خواست.انسان را سبز.زيرا بهشت سبز است و روح سبز و ايمان سبز...

اما سبزي را بهايي است به غايت سرخ، و بازي به غايتش رسيده بود.به غايتي سرخ.
و از اين رو بود كه آن مرد، سرخ را برگزيد.كه عشق سرخ است و آتش سرخ و عصيان سرخ .و از ميان تمامي سرخان ، خون را برگزيد.نه اين خون رام آرام سر به زير فروتن را ، آن خون عاصي عاشق را .آن خون كه فواره است و فرياد.او خون خويش را برگزيد كه بازي سخت سرخ و سخت خونين بود.
***
تركش كنيد و تنهايش بگذاريد كه شما را ياراي ياري او نيست.اين بازي آخر است و نه جوشن به كار مي آيد و نه نيزه و نه شمشير و نه سپر.ديگر نه طمع بهشت و نه ترس دوزخ و نه هول رستاخيز.برويد و برداريد و بگريزيد.
ديگر پيراهنتان پاره نخواهد شد،تنتان ، پاره پاره خواهد شد.كيست؟
كيست كه با تن پاره پاره بماند؟ ديگر غنيمتي نصيبتان نخواهد شد،قلب شرحه شرحه تان ،غنيمت ديگران خواهد شد.كيست؟ كيست كه با قلب شرحه شرحه بماند؟
اين عزيمت را ديگر بازگشتي نيست، زيرا كه آن يار، گلو را بريده دوست دارد و سر را بر نيزه و خون را پاشيده بر آسمان.كيست؟ كيست كه با گلوي بريده و خون پاشيده بر آسمان، بماند؟
وقتي بنده ايد و او مالك، بازي اين همه سخت نيست.
وقتي عابديد و او معبود، بازي اين همه سخت نيست.
اما آن زمان كه عاشقيد و او معشوق، يا آن هنگامه كه او عاشق است و شما معشوق، بازي اين چنين سخت است و اين چنين سرخ و اين چنين خونين. و بازي عاشقي را نخواهيد برد، جز به بهاي خون خويش.
آن مرد حسين بود و آن بازي كربلا وآن يار، خدا.

+ نوشته شده توسط منتظر در جمعه 1387/10/13 و ساعت 7:53 |
دلم از دست خیلی ها گرفته...
از تمام  کساني که کلاهشان براي سرشان گشاد است
از هويت هاي ميز نشان
از بله هاي از سر اجبار
از طلبه‏هايي که طالب علم نيستند
از دانشجوياني که دانشجو نيستند
از تمام کرهايي که سمعک‏هايشان مارک مصلحت خورده
از اندام‏هاي به مزايده گذاشته شده
از انسان‏هاي ارزان قيمت
از اعتقادهاي حراجي
از حرف‏هاي مفت
از وعده‏هاي سر خرمن
از ناديدني هاي ديدني!
از صورتهايي که بوم نقاشي اند
از متهماني که شاکي اند
از تمام کساني که رسالت خون را تنها در رساندن اکسيژن به سلولها مي دانند
از تمام خونهايي که رنگين ترند
از آنان که آزادگي را در اسارت بي بند و باري به بند مي کشند
از آنان که عشق را به بهاي love سه طلاقه کرده اند
از تمام کساني که در لغت نامه هاي ذهنشان بين مظلوم و تو سري خور علامت تساوي است
از ولايت ناشناسان
از کوفياني که دم به ساعت مي گويند( اين الطالب به دم المقتول به کربلا)
از کوفياني که اهل کوفه نيستند
از کوفياني که براي مهدي(عج) نامه مي نويسند
از تمام آنان که فکر مي کنند کوفيان شاخ داشتند
از تمام آنان که فکر مي کنند طلحه يا زبير يا عمرعاص يا ... دم داشتند
از سياستمداران بي دين
از متدينين بي سياست
از تمام آنان که دين و سياست را از هم جدا مي دانند
از آنان که شهدا را در موزه گذارده اند
از آنان که در هر ميداني دم از استقلال و پيروزي مي زنند الا ميدان جنگ
از عروسکهاي بالماسکه
از وطن دوستان وطن گريز
از زنان مرد صفت
از مردان زن صفت
از همه آنان که شهدا را براي تيراژ مي خواهند
از همه آنان که« نون والقلم و ما يسطرون» را نان تفسير مي کنند
از راي هاي ممتنع
از تمام آناني که بين نماز و نرمش تفاوتي قائل نيستند
از همه چيز داران بي همه چيز
از امانت داران خائن
از کفهاي روي آب
از زنگارهاي روي آينه
از مسلمانان مسلمان کش
از پشتهايي که هميشه رو در روي خصم اند
از تمام آنان که به تقاضاي مشروع مظلومگان « قبلت» نا مشروع مي گويند
از آناني که بي حجابند
از آنان که خود حجابند
از بلاهايي که از دماغ فيل نازل شده اند
از آنان که تاسوعا و عاشورا را تنها در تقويم جستجو مي کنندو کربلا و کوفه و شام را تنها در نقشه!
از آنان که ديروز را ديدند و امروز را در حسرت ديروز به ديروزي تبديل مي کنند
که فردا حسرتش را خواهند خورد؟
از آنان که چشم به فردا دوخته اند و امروز را فراموش کرده اند
از آنان که پرچمند اما بيرق و علم نيستند
از آنان که کلفتي گردن خود را بيش از تيزي ذوالفقار مي دانند
از آنان که باده ناب را با ده درصد الکل بالا مي دانند
از چشمهايي که در صفين تنها قرآن سر نيزه را ديدند و در کربلا و کوفه و شام تنها قرآن سر نيزه را نديدند
از آنان که در صفين تنها قرآن سر نيزه را باور کردند و در کربلا و کوفه و شام تنها قرآن سر نيزه را باور نکردند
از تمام آنان که قرآن را بر نيزه کردند
از من که منم، از تو که تويي، من و تو که ما نيستيم و ما که فناي در او نيستيم...
از خنجرهايي که بر پشت مي نشيند
از آنان که ني را به گيتار مي فروشند
از آنان که با شنيدن نام « خردل » به ياد چاشني غذا مي افتند
از آنان که با شنيدن نام « موج » تنها به ياد جزاير هاوايي مي افتند
از آنان که با شنيدن نام « توپ » مارادونا در خاطرشان زنده مي شود
از آنان که نمي بينند و مي گذرند و از آنان که مي بينند و مي گذرند
از آنان که از آب زلال آب مي خورند و از آب گل آلود نان
از تمام مجذوبين باغهاي سبز که هيچ گاه توي باغ نيستند
از سگهاي بي وفا
از اسبهاي نانجيب
از خروسهاي بي دم
از مورچه هاي تنبل و بي کار
از زنبوراني که همه چيز دارند الا عسل
از کلاغهاي بي حيا
از قلندراني که از قلندر بودن تنها سر تراشيدنش را بلدند
از اشتراني که از شتر بودن تنها کينه ورزيدنش را ياد گرفته اند
از خرسهايي که از خرس بودن تنها بخل ورزيدنش را فرا گرفته اند
از گاوهايي که هيچ ندارند الا دو شاخ
از شتر مرغها که نه مي برند و نه مي پرند
از آنان که درد دلشان را به درد شکمشان فروخته اند
از آنان که منتظرند محرم گردد يک مو زسر ... و از ياد برده اند
کل يوم عاشورا و کل ارض کربلا
از آنان که چوبه محمل و سر زينب را ديدند و منبر و منطق او را نه
از آنان که غنايم جنگي را در زمان صلح از شهدا مي گيرند
از آنان که حضور همه کس را حس مي کنند جز خدا
از آنان که از همه شرم مي کنند جز خدا
از رفيق
از آنان که بازي مي دهند
از آنان که بازي مي خورند
از بازي ها ! از بازي ها ! از بازي ها!

دلم از دست خیلی ها گرفته...
.

.

.

عمریه دلم گرفته، گله دارم از جدایی

غایب همیشه حاضر تو کجایی، تو کجایی...

+ نوشته شده توسط منتظر در جمعه 1387/10/13 و ساعت 7:52 |
جلوه‏گر شد بار دیگر طور سینا در غدیر
ریخت از خم ولایت مى به مینا در غدیر

رودها با یكدگر پیوست كم‏كم سیل شد
موج مى‏زد سیل مردم مثل دریا در غدیر

هدیه جبریل بود«الیوم اكملت لكم»
وحى آمد در مبارك باد مولى در غدیر

با وجود فیض«اتممت علیكم نعمتى»
از نزول وحى غوغا بود غوغا در غدیر

بر سر دست نبى هر كس على را دید گفت
آفتاب و ماه زیبا بود زیبا در غدیر

بر لبش گلواژه«من كنت مولا» تا نشست
گلبن پاك ولایت شد شكوفا در غدیر

«بركه خورشید» در تاریخ نامى آشناست
شیعه جوشیده‏ست از آن تاریخ آنجا در غدیر

گر چه در آن لحظه شیرین كسى باور نداشت
مى‏توان انكار دریا كرد حتى در غدیر

باغبان وحى مى‏دانست از روز نخست
عمر كوتاهى‏ست در لبخند گلها در غدیر

دیده‏ها در حسرت یك قطره از آن چشمه ماند
این زلال معرفت خشكید آیا در غدیر؟

دل درون سینه‏ها در تاب و تب بود اى دریغ

كس نمى‏داند چه حالى داشت زهرا در غدیر

 

+ نوشته شده توسط منتظر در چهارشنبه 1387/09/27 و ساعت 7:12 |

پروردگارا
به من آرامش ده : تا بپذيرم آنچه را كه نمي توانم تغيير دهم...
دليري ده : تا تغيير دهم آنچه را مي توانم تغيير دهم...
بينش ده : تا تفاوت اين دو را بدانم...
فهم ده : تا متوقع نباشم دنيا و مردم آن مطابق ميل من رفتار كنند...

+ نوشته شده توسط منتظر در جمعه 1387/09/22 و ساعت 7:31 |
 دو روز مانده به پايان, جهان تازه فهميد که هيچ زندگي نکرده است .
تقويمش پر شده بود و تنها دو روز خط نخورده باقي مانده بود .
پريشان شد و آشفته و عصباني نزد خدا رفت تا روزهاي بيشتري از خدا بگيرد.
داد زد و بد و بيراه گفت؛خدا سکوت کرد..
آسمان و زمين را به هم ريخت؛خدا سکوت کرد ..
جيغ زد و جار و جنجال راه انداخت ؛ خدا سکوت کرد..
به پرو پاي فرشته و انسان پيچيد؛ خدا سکوت کرد..
کفر گفت و سجاده دور انداخت؛ خدا سکوت کرد..
دلش گرفت و گريست و به سجاده افتاد..
خدا سکوتش را شکست و گفت :
"عزیزم  یک روز دیگر هم گذشت تمام روز را به بد و بیراه و جار و جنجال از دست دادی تنها یک روز دیگر باقیست بیا و این روز را زندگی کن "
لا به لاي هق هقش گفت : اما با يک روز...با يک روز چه کار مي توان کرد!؟
خدا گفت :
"آن کس که لذت يک روز زيستن را تجربه کند ؛ گوئي که هزار سال زيسته است و آنکه امروزش را در نمي يابد؛ هزار سال هم به کارش نمي آيد"
"و آن گاه سهم يک روز زندگي را در دستانش ريخت و گفت : حالا برو و زندگي کن "
او مات و مبهوت ؛ به زندگي نگاه کرد که در گودي دستانش مي درخشيد.
اما مي ترسيد حرکت کند ؛
مي ترسيد راه برود ؛
مي ترسيد زندگي از لاي انگشتانش بريزد!
قدري ايستاد...
بعد با خودش گفت : وقتي فردايي ندارم ؛ نگه داشتن اين زندگي چه فايده اي دارد!؟ بگذار اين يک مشت زندگي را مصرف کنم.
آن وقت شروع به دويدن کرد زندگي را به سر و رويش پاشيد؛
زندگي را نوشيد ؛
و زندگي را بوييد ؛
و چنان به وجد آمد که ديد مي تواند تا ته دنيا بدود؛
مي تواند بال بزند؛
مي تواند پا روي خورشيد بگذارد؛
مي تواند ...
او در آن يک روز آسمان خراشي بنا نکرد؛
زميني را مالک نشد؛
مقامي را به دست نياورد؛
اما ...
اما در همان يک روز دست بر پوست درخت کشيد؛
روي چمن خوابيد ؛
کفش دوزکي را تماشا کرد؛
سرش را بالا گرفت و ابرها را ديد
و به آنهايي که نمي شناختندش سلام کرد
و براي آنها که دوستش نداشتند از ته دل دعا کرد!
او در همان يک روز آشتي کرد
و خنديد ؛
و سبک شد؛
لذت برد
و سرشار شد
و بخشيد؛
عاشق شد ؛
و عبور کرد ؛
و تمام شد

............................
             او همان يک روز زندگي کرد اما فرشته ها در تقويم خدا نوشتند: 
                     "  امروز او در گذشت , کسي که هزار سال زيسته بود!  "

+ نوشته شده توسط منتظر در جمعه 1387/09/22 و ساعت 7:1 |
خبر آمد خبری در راه است
سرخوش آن دل که از آن آگاه است


شاید این جمعه بیاید...شاید
پرده از چهره گشاید...شاید


دست افشان...پای کوبان می روم
بر در سلطان خوبان می روم


می‌روم بار دگر مستم کند
بی‌سر و بی‌پا و بی‌دستم کند


می‌روم کز خویشتن بیرون شوم
در پی لیلا رخی مجنون شوم


هر که نشناسد امام خویش را
بر که بسپارد زمام خویش را


با همه‌ی لحن خوش آواییم
در به در کوچه‌ی تنهاییم


ای دو سه تا کوچه ز ما دورتر
نغمه‌ی تو از همه پر شورتر


کاش که این فاصله را کم کنی
محنت این قافله را کم کنی


کاش که همسایه‌ی ما می‌شدی
مایه‌ی آسایه‌ی ما می‌شدی


هر که به دیدار تو نایل شود
یک شبه حلال مسائل شود


دوش مرا حال خوشی دست داد
سینه‌ی ما را عطشی دست داد


نام تو بردم لبم آتش گرفت
شعله به دامان سیاوش گرفت


نام تو آرامه‌ی جان من است
نامه‌ی تو خط امان من است


ای نگهت خاست گه آفتاب
در من ظلمت زده یک شب بتاب


پرده برانداز ز چشم ترم
تا بتوانم به رخت بنگرم


ای نفست یار و مددکار ما
کی و کجا وعده‌ی دیدار ما


دل مستمندم ای جان، به لبت نیاز دارد
به هوای دیدن تو هوس حجاز دارد


به مکه آمدم ای عشق تا تو را بینم
تویی که نقطه‌ی عطفی به اوج آیینم


ببوسم خاک پاک جمکران را
تجلی خانه‌ی پیغمبران را


خبر آمد خبری در راه است
سر خوش آن دل که ار آن آگاه است


شاید این جمعه بیاید...شاید
پرده از چهره گشاید...شاید

+ نوشته شده توسط منتظر در جمعه 1387/09/22 و ساعت 6:59 |

لحظات شادی خدا را ستایش کن
لحظات سختی خدا را جستجو کن
لحظات آرامش خدا را مناجات کن
لحظات درد آور به خدا اعتماد کن
و در تمام لحظات خدا را شکر کن...

+ نوشته شده توسط منتظر در جمعه 1387/09/15 و ساعت 6:48 |

كوله ‌پشتي‌اش‌ را برداشت‌ و راه‌ افتاد. رفت‌ كه‌ دنبال‌ خدا بگردد؛ و گفت: تا كوله‌ام‌ از خدا پر نشود برنخواهم‌ گشت.نهالي‌ رنجور و كوچك‌ كنار راه‌ ايستاده‌ بود.مسافر با خنده‌اي‌ رو به‌ درخت‌ گفت: چه‌ تلخ‌ است‌ كنار جاده‌ بودن‌ و نرفتن؛ و درخت‌ زير لب‌ گفت: ولي‌ تلخ‌ تر آن‌ است‌ كه‌ بروي‌ و بي‌ رهاورد برگردي .

 كاش‌ مي‌دانستي‌ آن‌چه‌ در جست‌وجوي‌ آني، همين‌جاست .

مسافر رفت‌ و گفت: يك‌ درخت‌ از راه‌ چه‌ مي‌داند، پاهايش‌ در گِل‌ است، او هيچ‌گاه‌ لذت‌ جست‌وجو را نخواهد يافت .

و نشنيد كه‌ درخت‌ گفت: اما من‌ جست‌وجو را از خود آغاز كرده‌ام‌ و سفرم‌ را كسي‌ نخواهد ديد؛ جز آن‌ كه‌ بايد.

مسافر رفت‌ و كوله‌اش‌ سنگين‌ بود .

هزار سال‌ گذشت، هزار سالِ‌ پر خم‌ و پيچ، هزار سالِ‌ بالا و پست. مسافر بازگشت. رنجور و نااميد. خدا را نيافته‌ بود، اما غرورش‌ را گم‌ كرده‌ بود. به‌ ابتداي‌ جاده‌ رسيد. جاده‌اي‌ كه‌ روزي‌ از آن‌ آغاز كرده‌ بود .

درختي‌ هزار ساله، بالا بلند و سبز كنار جاده‌ بود. زير سايه‌اش‌ نشست‌ تا لختي‌ بياسايد. مسافر درخت‌ را به‌ ياد نياورد. اما درخت‌ او را مي‌شناخت .

درخت‌ گفت: سلام‌ مسافر، در كوله‌ات‌ چه‌ داري، مرا هم‌ میهمان‌ كن. مسافر گفت: بالا بلند تنومند، شرمنده‌ام، كوله‌ام‌ خالي‌ است‌ و هيچ‌ چيز ندارم .

درخت‌ گفت: چه‌ خوب، وقتي‌ هيچ‌ چيز نداري، همه‌ چيز داري. اما آن‌ روز كه‌ مي‌رفتي، در كوله‌ات‌ همه‌ چيز داشتي، غرور كمترينش‌ بود، جاده‌ آن‌ را از تو گرفت. حالا در كوله‌ات‌ جا براي‌ خدا هست. و قدري‌ از حقيقت‌ را در كوله‌ مسافر ريخت. دست‌هاي‌ مسافر از اشراق‌ پر شد و چشم‌هايش‌ از حيرت‌ درخشيد و گفت: هزار سال‌ رفتم‌ و پيدا نكردم‌ و تو نرفته‌اي، اين‌ همه‌ يافتي !

درخت‌ گفت: زيرا تو در جاده‌ رفتي‌ و من‌ در خودم. و پيمودن‌ خود، دشوارتر از پيمودن‌ جاده‌هاست!!!...

+ نوشته شده توسط منتظر در جمعه 1387/09/15 و ساعت 6:37 |

می دانید چرا همه ی نگاه های منتظر بدنبال وصال یارند؟؟؟!

 شاید اینگونه بوده:

 در آنسوی هستی ، جایی قبل از پیدایش انسان در شهر خوبی ها

جایی که امید و عشق و نگاه و وصال و...

                              روزگار خوبی داشتند

ودشمنی و رذالت را به شهرخود راه نمی دادند

روزی تردید آمد به شهرشان .

نگاه او را نشناخت.

وصال هم او را نشناخت .

اما امید گویا در نزدیکی او، حس خوبی نداشت .

انها به او جا دادند، چون ظاهر او مثل خباثت و رذالت زشت نبود .

همه می دانستند که نگاه ، عاشق وصال است ؛اما تردید این رانمی خواست . پس او چنان در وجود نگاه رخنه کرد تا او وصال را فراموش کرد . امید هرچه نگاه را از تردید بر حذر داشت ، سودی نداشت .

وصال فهمید که نگاه دیگر عاشق اونیست .

پس رفت .

یک روز وقتی نگاه از خواب بیدار شد،انگار همه چیز تغییر کرده بود ،

انگار قلبش کند می زد ،

       انگار زمان دیر می رفت ،

             انگار .....

به کوچه دوید و تردید را دید که با تمسخر به او زَل زده بود .

جلو دوید و گفت : دوست من ، انگار امروز با روزهای دیگر فرق می کند . نه؟؟!

تردید خندید و در حالی که قهقهه زنان می رفت گفت:

بله ! چون تو وصال را از دست دادی . او تو را رها کرد و رفت و تو بدون او قادر به ادامه زندگی نیستی .

 

از آنروز نگاه به خارج از شهر رفت و روی تخته سنگی نشست و چشم به جاده ای دوخت .

او بوی قدم های وصال را احساس می کرد .

روزها و روزها گذشت و نگاه همچنان با بغض چشم به جاده دوخته بود.

نگاه شادان تبدیل شده بود به نگاه منتظر .

این را همه فهمیده بودند .

روزی نگاه منتظر داشت به نقطه ی اتمام  می رسید و به مر گ نزدیک می شد ،

که گرمای دستی را بر پشتش احساس کرد.

او امید بود ! دوست باوفایش .

امید از او پرسید : چرا بر سر این جاده نشسته ای ؟ شهر ما هزار جاده دارد !!

نگاه ِ منتظر با چشمانی اشک آلود به امید نگاهی کرد و گفت :

. . .

من بوی قدمهای وصال را در این جاده احساس می کنم

امید لبخند شیرینی زد و گفت : پس تو می توانی او را بیابی

نگاه منتظر گفت : چگونه؟!؟

امید گفت : با بوی قدمهایش ؛

من هم تو را همراهی می کنم تا با وجود من از پا در نیایی و تمام هستی را بدنبال او بگردی ، تا روزی  که به او برسی ....

نگاه منتظر در اوج غم لبخندی زد و ایستاد ،

 

از آنروز نگاه ِ منتظر و امید ، هستی را بدنبال وصال می جویند ...

 

* امید به آنکه هر چه زودتر نگاه  ِ نگاه منتظر به چهره ی وصال روشن گردد...

  اللهم عجل لولیک الفرج

+ نوشته شده توسط منتظر در جمعه 1387/09/15 و ساعت 5:58 |